تبليغاتX
Point Of Authority - پیدا شدَم...

پیدا شدَم...

"گوش بنه عَربده را! دَست منه بر دَهنم!"

 - روزها سیاه می گذرَند، دیگر نمی توان این را اِنکار کرد و قبلا، بـــــَـــعضی وَقت ها بَد دِلِ آدَم می شِکست، اما حالا... می شِکند دیگر... امید که نا امید شوَد... حتی شاید سر چیز هایِ کوچک که از بختِ بد در بدجایی قرار گِرفته اند. خیابان هایِ سرد بَد خاطِراتی را برایَم زنده می کنَند. هَوایِ سرد... دوستی گفت که نِوشته ای را در اینجا خواند و بغضَش ترکید. آشنایِ دیگری هَم همین طور... اما کسی چه می دانَد در پشتِ آن پالتویِ سیاه - خرقه های غرور - چه می گذرد. کسی چه می دانَد دستکِش هایِ مِشکی چه را پوشانده اند. هَمه می آیَند و چشم ها را رویِ کلمات حرکَتی می دَهند و عزت زیاد. کَسی نمی دانَد حَجم اندوه و سَرکِشی به قدری می رسَد که تَنها تلنگری لازم است برایِ انفجار. بَد روز هایی است... بَد... 

"چونکه مَن از دَست شدم در رهِ من شیشه منه"

 - اینکه؛ ای دَریغ... موسیقی مَتن زندِگیَم شده است "آناتِما" و "ناظری" حال دیگر چه فرقی دارَد که زمانی ادِعایی داشتَم. پارسال خیال می کردَم تَنها نیستَم. زمِستانش بَد سَرد بود... آهَنگی را زیر لَب نجوا می کردَم و در خیابان هایِ یخ زده یِ تهران قدَم می زدَم کلی هَم خوش خیال بودَم! خیال می کردَم که تَنها نیستَم... روزها بَعد چیزی را که زیر لَب می خواندَم را از زبانِ خیلی ها شِنیدَم... نمی دانَم هَمه به یک نغمه می رسَند در آن حال یا گوش می کردَند یواشَکی... می دانِستَم این بار بَد پاییزیست، ولی چه می تَوان کرد... بَد روز هایی است... بَد...

 - دَر این وانَفسا دوستان خوش خَبر شُدند. لَرزش صدایِ یکی که هِنگامِ عصبی شدَن می خندَد؛ وقتی که از وَضع خانِواده می گویَد و آوایِ آن یک که خَبر از خیابان خوابی اش بعدِ دو ماه می دَهد و ناله یِ دیگری که باز حَرفِ تیغ و رَگ را به میان آورده است؛ سَمفونی کمَر شِکنی شُده است... هَمه را خریدارَم و به خُدا قَسم که با تَمام وُجود گوش می دَهم و برایِ کَسی بَد نخواستم... اما... الغوث! رَحم کنید!

"وَر بنهی پا بنَهم! هَرچه بیابَم شِکنم!"

 - احساس پیری می کُنم لا به لایِ گریه ها... تَمام شُدم که چــِــرت نویسی آغاز کردَم... آخر هَم نوبَت به مَن نخواهَد رسید. حَتماً بایَد از خُدا بپُرسَم که راه کُدام بود...